13 آبان 1388!به سمت جنگ داخلی میرویم؟!
مطلبی رو که میخونید تحلیلیست از عبدالله شهبازی(مورخ).به نظرم تحلیل جالبی بود و قابل تامل!البته یکم طولانیه ولی فکر میکنم ارزش خوندنو داره!
ابتدا دو روايت را از حوادث 13 آبان 1388 نقل ميکنم و سپس تحليل خود را.
روايت آقاي حاجي کريمي از مصدوم شدن چشم پدرشان
آقاي محسن حاجي کريمي را هيچگاه نديدهام. وبلاگي دارد بهنام «دغدغههايم». [1] از دانشآموختگان دوره پنج دبيرستان مفيد دو است. [2، 3] انساني است فرهيخته، عميقاً متدين و پرورشيافته در خانوادهاي مذهبي. وبلاگش را، در ميان وبلاگهايي که ميشناسم، از بهترينها يافتهام از نظر مضمون و بلوغ فکري. از حکمتهايش آموختهام و قلم معتدل و طنز ظريفش را در دل تحسين کردهام.
آقاي حاجي کريمي پدري دارد متدين و مقيد به اخلاق اسلامي و به تبع آن اعتدال در رفتار اجتماعي و سياسي. در وبلاگش گاه از اين پدر ياد ميکند و اندرزهاي او را متذکر ميشود. و به خاطر اين پدر ميکوشد از «خط اعتدال» خارج نشود.
ديروز خواندم که اين پدر دوست داشتني و محتاط، ناخواسته قرباني حوادث 13 آبان 1388 شد و از ناحيه چشم، به علت اصابت گلوله پلاستيکي، مصدوم. متأثر شدم. کامنتي گذاشتم و به عنوان خواننده ابراز همدردي کردم. ماوقع را اينگونه شرح داده است:
من روز ١٣ آبان ٨٨ چيزهاي زيادي ياد گرفتم. يعني چيزهاي زيادي ديدم و از ديدههايم سعي کردم عبرت بگيرم.
چنانچه پيشتر گفتهام، ما، در تجمعات، چه قانوني و چه غير قانوني، شرکت نميکنيم. اگر آسيب هم نداشته باشد، دوست نداريم سياهي لشکر براي اين و آن باشيم. تنها لشکري که ميارزد سياهي لشکرش باشي، لشکر عزاداران حسيني است. تنها بيرقي که پايش سياهي لشکر شدن خجالت ندارد، بيرق اهل بيت است.(البته من با این نظر موافق نیستم!برای آزادی ایران باید سهم خودمون رو بدیم که کمترینش حضور در تجمعاته!)
١٣ آبان هم استثناء نبود. اما اين بار، تجمع با پاي خودش آمده بود درب دفتر کار ما! ما هم از خدا خواسته، از دور، تماشا ميکرديم و شرايط را رصد ميکرديم. وقتي شلوغ شد و مأمورها آغاز به ضرب و شتم مردم بيدفاع کردند، پدر جان فرمودند که ديگر ماستها را کيسه کنيد و ديگر کنار پنجره هم نايستيد که خطر دارد. خلاصه به ما نيز امر کردند که برويم بنشينيم سر جايمان و کاري به اين حرفها نداشته باشيم.
چيزي نگذشت که گاز اشک آور زدند و ناچاراً پنجرهها را بستيم و چند ورق کاغذ آتش زديم. ظاهرا مردم بيخيال نميشدند. اينها هم مرحله به مرحله شدت عمل را افزايش ميدادند. چيزي نگذشت که صدايي شبيه به تيراندازي به گوشمان رسيد. نه به بلندي صداي گلوله واقعي يا مشقي، و نه آنقدر کم که بشود نديدهاش گرفت. ديگر هيچ جوره نميشد بر کنجکاوي غلبه کرد. و البته نوعي ترس. آمديم کنار پنجره. ديديم دارند با تفنگ پينت بال به مردم شليک ميکنند... گلولههاي اين تفنگها حاوي رنگ است و پوست آن شبيه به بادکنک. اندازهاش هم به قدر يک فندق است. هنگام برخورد به بدن درد و سوزش دارد، اما آسيب جدي ندارد مگر اين که مستقيماً به چشم برخورد کند...
پنجرههاي اتاق من و سايرين (و احتمالاً بابا) بسته بود. ايشان، حسب احتياط، پردهها را هم کشيده بود. اما سر و صداي نامتعارف باعث شد که ايشان بخواهد از لاي پنجره نگاهي به بيرون بيندازد. در همان حين، چند نفر از اين سربازها [...] شروع کردند به شليک کردن به طبقات بالاي ساختمان. من ماندهام که ما چه کار به آنها داشتيم؟ يک نفر که در طبقه سوم ساختمان ايستاده را چهکار داشتند؟ يک کسي در خيابان بيايد خونش گردن خودش! ما که کاري به آنها نداشتيم. چند گلوله هم به پنجره بابا شليک کردند. از بخت بد، اولين گلوله به تخم چشم پدر برخورد کرد. بدترين جاي ممکن. براي ساعات متمادي، تا پاسي از شب، حداقل ١٢ ساعت پس از برخورد، چشم ايشان نميتوانست چيزي ببيند. اول، اورژانس چشم در بيمارستان لبافي نژاد؛ بعد هم به يکي از متخصصان که از دوستان بود مراجعه کرديم در بيمارستان فارابي... عنبيه و قرنيه آسيب ديده. خونريزي داخلي هنوز بند نيامده و نميشود قضاوت دقيق کرد. هنوز که هنوز است، بعد از يک شبانه روز، ديدن ايشان هنوز حداقلي و شبحي از اشياء است. انشاءاله چيز مهمي نباشد و مشکل حادي پيش نيايد. و ما نيز از دوستان طلب دعاي خير داريم.
تفنگ و باتوم و... ميدهند دست يک سري آدم تهي از مردانگي؛ اينطور به مردم آسيب ميزنند. چرا؟ اصلا به من بگوييد در بدترين حالت و تند ترين شعارها، مگر مردم چه کرده بودند؟ بگذار اصلاً فحش خواهر و مادر بدهند و بعدش بروند پي کارشان. اينها که به کسي کاري نداشتند. اين چه روش برخورد است؟ اين چه جفا و نامردي و نامردمي و بيديني است؟ مردم ِدر خيابان هيچ. چه کار به کسي که در دفتر کارش نشسته داشتيد؟
ما در ١٣ آبان ٨٨ ياد گرفتيم که کسي حق ندارد تماشا کند که ما داريم تجاوز ميکنيم و وحشيگري ميکنيم. و هر کس ديد، بايد چشمش در بيايد.
ما در ١٣ آبان ٨٨ ياد گرفتيم که ميشود سه نفر جوان، با باتوم، يک پيرزن 60 ساله را، که توان فرار ندارد، به قصد کشت بزنند.
ما متوجه شديم که روزگار لات و لوتها و جاهلاني که با همهي بيشرفيشان يک جو مردانگي داشتند و دست روي زن جماعت، پيرزن که جاي خود، بلند نميکردند، گذشته است. نوبت اراذلي است که آن حداقل از شرافت را هم ندارند.
روضههاي فاطميه را که ميشنيديم، با خود ميگفتيم مگر ميشود کسي که اسم خودش را مرد گذاشته، بيايد زني را آن طور مورد ضرب و شتم قرار بدهد؟ آنهم به جرم يک بيعت نکردن و مخالفت ساده؟ ما متوجه شديم که در اشتباه بوديم. حتي در کربلا هم ديگر به زنان و کودکان کار نداشتند. ولي در اشتباه بوديم. لااقل فکر ميکرديم که دوران آن آدمهاي ملعون تمام شده است. کور بوديم.
ما در ١٣ آبان ٨٨ ياد گرفتيم که ميشود با وجداني آسوده، که واقعاً نميدانم چهطور ممکن است وجدان يک نفر را اين طور تخدير کرد، با باتوم به شقيقه يک نوجوان 13- 14 ساله کوبيد، بر زمين افتادنش و دست و پا زدن و تشنجش را به تماشا نشست و حتي نگذاشت که بيايند و جمعش کنند، يا کمک اوليه بهش برسانند و... آخر به چه جرمي؟
ما در ١٣ آبان ٨٨ حتي يک لحظه فکر کرديم روز قدس نزديک است و داريم صدا و سيماي [...] ملّيمان را، از پشت پنجره، تماشا ميکنيم که دارد تصاوير اسرائيليها را نشان ميدهد که چهطور فلسطينيها را ضرب و شتم کرده، مورد اذيت و آزار قرار ميدهند. در همان تخيلات که بوديم، از خودمان ميپرسيديم که «عجب! چه شده که اين دفعه اسرائيليها عصبيتر و وحشيتر از هميشهاند!؟» يکباره فرياد «آخ چشمم» پدرجان، چرتمان را پاره کرد و دويديم و از اين بيمارستان به آن بيمارستان. متوجه شديم که اينجا نه اراضي اشغالي که جمهوري اسلامي است. و اينها نه دژخيمان صهيونيست که فداييان ولايت اند!
جاي پاشيدهشدن محتواي رنگ داخل گلوله هنوز روي سقف اتاق پدر هست. همچنين پوکه پلاستيکي نارنجياش.
فکر کنم، وقتش رسيده که ما هم برويم شکايت کنيم. البته از آقاي «ميرحسين موسوي»!!! [4]
روايت آقاي محسن حسام مظاهري
آقاي محسن حسام مظاهري نيز از فرهيختگاني است که در بستر جمهوري اسلامي ايران پرورش يافته. در حوزه ادبيات و قلم سرشناس است. سردبير نشريات «هابيل» است (در زمينه دفاع مقدس) و «فتيان». [5] انديشمند است و از چهرههاي مؤثر نسل خود. وبلاگي بهنام «روستاي فطرتآباد» دارد که مورد علاقه و محل رجوع من است. [6]
او نيز درباره حوادث 13 آبان 1388 نوشته به همراه تحليلي که از ديد من حائز اهميت فراوان است. عنوان يادداشت او مؤيد سخني است که عرضه خواهم کرد: «انذار يک تولد شوم». [7]
محسن حسام مظاهري مشاهداتش را از صبح 13 آبان مينويسد؛ زماني که تظاهرات رسمي در جريان بود ولي معترضان حتي آنگاه نيز جسورانه حضور داشتند. گزيدهاي را نقل ميکنم:
- بازار هم مسيرتون ميخوره؟
- نه جناب! بستهس راه. امروز راهپيماييه. ميخواي بري فقط بايد سوار مترو بشي.
- مترو هم بستهس. ايستگاه هفتتير واي نميسته.
اين را همان دختر چادري ميگويد كه سرِ دولت سوار شد و تا اينجا يكريز داشت به دوستهاش تلفن ميكرد كه: «پاشو بيا!»، «با تاكسي خودتو برسون!»، «ترس چيه دختر؟ خبري نيس!»، «نصرت اسلام و مسلمين يادت نره!» [دقيقاً با هماين عبارات!]، «مگه نشنيدي آقا ديشب چي گفت؟» و...
بالاتر از ميدان، توي ترافيك گير ميكنيم. ناچار پياده ميشوم. هنوز چند قدمي نرفتهام كه چشمم شروع ميكند به سوزش. و بلافاصله بينيام و بعد هم گلوم. تجربههاي قبلي ميگويد كه اشكآور است و احتمالاً كمي هم گاز فلفل. جمعيتي دختر و پسر كه دو انگشت دستشان را به شكل V درآوردهاند و سبز پوشيدهاند، از طرف كريمخان به اين سو ميدوند. به فاصلهاي مأموران هم دنبالشان. چهره ميدان هفتتير اساساً با همه روزهاي ديگر متفاوت است. ملغمهاي شلوغ و آشفته است از نيروهاي ويژه سياهپوش پليس و پلنگيپوشهاي باتومبهدست و قرمزپوشهاي آتشنشان و سبزپوشهاي درحال فرار و شعار. و مردم ناظر و عابر؛ كه حالا يكي يك دستمال كاغذي به دستشان است و دارند اشكهاي ناگزير چشمشان را پاك ميكنند. دودلم. با اين وضع بروم يا نه؟ ميروم. سرازير ميشوم به طرف خيابان مفتح. درست مركز غلغله. هيچكس به هيچكس نيست. صداها، شعارها، فريادها، درهم است.
همانطور كه ايستادهام به تماشا، اتفاق جالبي كمي آنطرفترم رخ ميدهد. سه چهار دختر چادري كه عكس رهبري به دست گرفتهاند حين عبور به سه چهار دختر چادري ديگر كه پارچه سبزي دستشان است و كناري ايستادهاند ميگويند: «خاكبرسرتون! منافقاي خائن!» و پاسخ ميشنوند: «خاك بر سر خودتون! وطنفروشاي مزدور!» اگر شاهد اين دعواي لفظي نبودم، فقط به ديدن ظاهر و پوشش و حجابشان نميشد تشخيص داد آن حرفها را كدام دسته به كدام زده است. [...]
از هفتتير به پايين كمتر پليس ميبينم. مفتح و طالقاني و سميه و خلاصه همه اطراف لانه در دست نيروهاي بسيج است كه مركز فرماندهي و پشتيبانيشان در ورزشگاه امجديه مستقر است. بياغراق به ازاي هر يك نفر راهپيماييكننده اگر نه بيشتر لااقل يك نفر «نيرو» در صحنه حضور دارد. راهپيماييكنندهها هم درهماند و مختلط؛ از دانشآموزان دختر و پسر بسيج دانشآموزي كه پرچمهاي ايران يا تشكلشان را دست گرفتهاند و با صداهاي نازك تازه به سن بلوغ رسيدهشان «آماده» بودنشان را به رهبري اعلام ميكنند و براي آمريكا و منافق طلب مرگ ميكنند؛ تا دختر پسرها و زن و مردها و حتي پيرزنهايي كه بالاخره يك چيزشان (مانتوشان، روسريشان، دستبندشان، پيراهنشان، كلاه آفتابگيرشان، شالشان، حتي شده يك رديف از خطوط يا يك نقش از نقوش طرح روسريشان) سبز است، و حالا دوتا دوتا و ساكت و بيمناك از مقابل صف پلنگيپوشان ميگذرند تا خود را به ميدان برسانند. [...]
و چنين است تحليل محسن حسام مظاهري از حوادث 13 آبان 1388:
من پيشگو نيستم. ولي هركس كمي شامهاش قوي باشد پشت اين حضور هميشگي ملّت هميشه در صحنه، و پشت اين درگيريهاي درون خانوادهاي(!)، و پشت اين وقايع فتنهگون، ميتواند يك اتفاق جديد را ببيند. آنچه پس از انتخابات اخير ديديم و آنچه من صبح ديروز در ميدان هفتتير و حوالي آن حس كردم، حكايت از يك اتفاق نو دارد: زمزمههاي تولد يك شكاف ديگر؛ شكاف بين قائلان به يك برداشت متصلب و غير قابل نقد از جمهوري اسلامي، كه حاضرند «به هر قيمت» از آن حراست كنند و بيمحابا هزينه بپردازند، با همه «ديگران». و اين ديگران گسترهاي وسيع را شامل ميشود: از آنها كه به برداشتهايي متفاوت از جمهوري اسلامي و حكومت ديني معتقدند يا هر هزينهاي را روا نميدارند گرفته تا آنها كه اساساً تماميت نظام را زير سئوال ميبرند. [...] اين شكاف، اگر به تمامي ظهور كند، و اگر مانع و رادعي سر راهش سد نشود، بسي بيش از هر شكاف ديگر براي نظام جمهوري اسلامي مخاطرهآفرين خواهد بود. چه، بالقوه پتانسيل آن را دارد كه محل تراكم همه شكافها و پويشها و فاصلههاي موجود باشد؛ از شكافهاي قوميتي، تا مذهبي، تا نسلي، تا جنسيتي، تا سياسي، و... آن وقت سيلي بنيانكن راه خواهد افتاد كه شوينده همه رنگهاست؛ از سبز تا سرخ و سياه و پلنگي و... آنوقت ديگر نه از تاك نشان ماند و نه از تاكنشان. از جمله تبعات شوم چنين تولد نامباركي ظهور جنگ داخلي است. كه خدا نياورد آن روز را براي ايران. [...]
«شورش» يا «انقلاب»؟
من در عصر 13 آبان 1388 به خيابانها، محتاطانه، سري زدم و تجمع بزرگ درون مجتمع ارم دانشگاه شيراز را، در محاصره شديد نيروهاي انتظامي و لباس شخصي، و انبوه غيرعادي مردمي را که در پيادهروها به ظاهر ميرفتند ولي در واقع در انتظار جرقهاي بودند، ديدم. شبانگاه آن روز و تمامي ديروز اخبار را دنبال کردم؛ و به نتايجي رسيدم.
نيازي به مجامله و پوشيده سخن گفتن نميبينم. پيشينه و کارنامه و عقايد و دلبستگيهايم روشن است. پس، بيمقدمه، به سر اصل مطلب ميروم:
در تحولات اجتماعي و سياسي معاصر دو پديده وجود دارد که از منظر شيوه بروز مشابه است: شورشهاي شهري Urban Riots و انقلابهاي اجتماعي Social Revolutions.
شورش شهري پديدهاي جديد و مولود پيدايش شهرهاي جديد است. تحولي که در سده نوزدهم ابتدا از اروپاي غربي آغاز شد، و سپس با جهانشمول شدن تمدن جديد سراسر جهان را فرا گرفت، به پيدايش شهرهاي بزرگ و متراکم انجاميد و همزمان پديدهاي بهنام «شورش شهري»، يا «شورش خياباني»، را به فرهنگ سياسي جديد افزود. در طول دو سده اخير، شورشهاي خياباني کم نبوده است. در ويکي پدياي انگليسي ميتوان با شورشهاي شهري بزرگ آشنا شد. [8]
«انقلاب» پديدهاي است بهکلي متفاوت با «شورش». انقلاب داراي بنيانهاي ژرف اجتماعي است و تودههاي کثيري را در بر ميگيرد که در پيرامون آمال و انگيزههاي مشترک براي «نفي وضع موجود» همراه شدهاند. در انقلابها تصويري روشن از «وضع مطلوب» وجود ندارد؛ در فرايند «نفي وضع موجود» آينده در هالهاي از آرزو و ابهام مستور است.
درباره انقلاب تعاريف فراواني ذکر شده. قصد ورود به مباحث علمي را ندارم و تنها به ذکر برخي تمايزهاي «شورش» با «انقلاب» بسنده ميکنم.
«شورش» مقطعي و زودگذر است. هر چند داراي علل اجتماعي است، ولي ريشهدار نيست. جرقهاي است که گاه به شدت شعلهور و مخرب ميشود، مانند شورش سال 1992 لسآنجلس [9] و شورش 2005 فرانسه [10]، ولي اندکي بعد فرومينشيند. شورش بيانگر تزلزل در نظم اجتماعي و نشانه فقدان ثبات در نظام سياسي نيست. در کشورهاي باثبات در دو سده اخير شورشهاي گاه بسيار جنجالي فراوان بوده است. «انقلاب» ميتواند مانند «شورش» پرهياهو و مخرب نباشد، بطئي و آرام و مسالمتآميز باشد، ولي سرانجام، به دليل بنيانهاي ژرف اجتماعي، نظم سياسي را فروپاشاند.
با توجه به تمايزهاي بنيادين دو پديده «شورش» و «انقلاب»، راهکارهاي برخورد و تعامل با اين دو نيز بهکلي متفاوت است.
«شورش شهري» در دانشگاهها تدريس ميشود. درباره اينگونه شورشها مطالعات و تکنگاريهاي تحقيقي کم نيست. در نهادهاي آموزشي نيروهاي امنيتي و انتظامي راهکارهاي مقابله با آن را ميآموزند. روشهاي مقابله با شورش شهري بسيار پيشرفته است. بهدليل رواج اين پديده در دنياي جديد تجهيزات فني فراوان نيز براي مقابله با آن ابداع شده. در شورش شهري شايد خشونت کارساز باشد زيرا معمولاً پليس با «اراذل و اوباش» درگير است؛ کساني که تخريبگرند و متجاوز. معهذا، حتي در اين برخورد نيز پليس ميکوشد خشونت را به حداقل ممکن کاهش دهد. هدف، آرام کردن شورش است نه تحريک و تهييج بيشتر. هدف تبديل خشونت به آرامش است نه به عکس.
در «انقلاب»، روشهاي مقابله با «شورش» کارساز نيست. «پليس» با «اراذل و اوباش» درگير نيست؛ با گروههاي اجتماعي وسيعي از مردم در تقابل است که در ميان آنها فرهيختگان کم نيستند. بنابراين، حکومتي که به دنبال ثبات است از راهکارهاي مقابله با «شورش خياباني» براي تعامل با «انقلاب» بهره نميبرد. پيامد محتوم اين روش، خونين شدن انقلابها، فروپاشي مهيب نظامها و فروپاشي پرهزينه جوامع است.
البته «انقلاب» را، ميتوان با روشهاي خشن، بهطور موقت خاموش کرد. سرکوب خونين انقلاب سالهاي 1905- 1907 مردم روسيه يا نهضت سالهاي 1341- 1343 مردم ايران، به رهبري امام خميني (ره)، نمونههايي از کاربرد اين روش است. ولي اين دو نمونه موفق نبود. سرانجام، يک دهه بعد در روسيه و بيش از يک دهه بعد در ايران نظم سياسي حاکم فروپاشيد.
آنچه من ميبينم؟
در تحليل حوادث پنج ماه و نيم اخير ايران بايد عالمانه و منصفانه انديشيد. ابتدا بايد «پديده» را شناخت و سپس براي «درمان» آن چاره جست. اگر تحليلگر سياسي، از سر جهل يا تعصب يا يکسويهبيني يا غرض، «پديده» را غلط تعريف کند، راهکارها نيز غلط خواهد بود. در ماههاي اخير تلاشي عامدانه، هم از سر غرور و جهل و تعصب، هم از سر غرض، ميبينم که ميکوشد صورت مسئله به درستي شناخته و تعريف نشود تا آتش شعلهورتر و تحولات چارهناپذير شود.
آنچه ميبينم «شورش» نيست زيرا با سرکوب و برخوردهاي خشن اوّليه کاهش نيافته؛ عميقتر و گستردهتر شده. مقطعي نبود، تداوم دارد. فرو نمينشيند، اوج ميگيرد. محسن حسام مظاهري درست ميگويد که حوادث 13 آبان 1388 نقطهعطفي در تحولات پس از شروع جنبش اعتراضي به انتخابات است. من نيز سير تحولات را اينگونه ميبينم.
در يکي دو روز اخير با دوستان متعدد صحبت کردم. با تلفن. به جدّ تأکيد کردم که ميخواهند حوادث جاري را «شورشهاي خياباني» بنمايانند و با راهکارهاي مختص به اين پديده با آن برخورد کنند. صورت مسئله را بايد درست تعريف کرد. آنچه ميگذرد «شورش» نيست؛ «انقلاب» است و راهکارهاي خود را دارد. يقين دارم اين سخنان پژواکي نخواهد يافت، از اينرو در وبلاگم مينويسم. برخي اين سخن را دلنشين نمييابند ولي واقعيت را بايد گفت. تحليلگراني هستند که آنچه را من ميبينم ديدهاند ولي جسارت بيان آن را ندارند. بايد جسور بود و گفت. من مسئولم. من نگران آنم که در ماههاي آينده روزنههايي که امروز باز است براي هميشه مسدود شود و بر ايران آن رود که محسن حسام مظاهري، و بسيار کسان همچون او، نگران وقوع آناند: جنگ داخلي!
چه بايد کرد؟
اگر صورت مسئله درست تبيين شود، يعني تحولات جاري «انقلاب» شناخته شود، آنگاه ميتوان راهکارهايي براي پيشگيري از فروپاشي و خونين شدن تعارضها انديشيد.
برخلاف انقلابهاي گذشته جهان و ايران، کساني چون ميرحسين موسوي و سيد محمد خاتمي و مهدي کروبي، که تاکنون متنفذترين چهرههاي جنبش اعتراضي بودهاند، خود را «ساختارشکن» نميدانند و، چنانکه در 13 آبان 1388 ديديم، کلام آنان نيز نافذ است: مثلاً در مطرح نکردن شعار «جمهوري ايراني» که ميرحسين موسوي خواست و مردم معترض به اين خواست احترام گذاشتند. اين نقطه مثبتي است براي کساني که تداوم انقلاب اسلامي و بازگشت به اصول و آرمانهاي امام خميني (ره) را ميخواهند.
اين تحولات، انقلاب کور توده انبوه و بي هوّيت مردم (Mob)، مانند انقلاب 1789- 1799 فرانسه، معروف به «انقلاب کبير فرانسه»، نيست که مردم بيسواد و افسارگسيخته و وحشي باشند و ماجراجويان و بلهوسان سياسي بتوانند زمام را به دست گيرند. رهبران شناخته شدهاند و قاطبه مردم معترض آگاه و فرهيخته.
اگر سخن من اعتباري داشت، به جدّ خواستار تعامل ميشدم پيش از آنکه سير حوادث به آشوبهاي کور بينجامد.
اگر سخن من اعتباري داشت، ميخواستم با ميرحسين موسوي و خاتمي و کروبي جلسهاي برگذار شود و درباره آينده ايران انديشيده شود. ميگفتم: در انقلاب 1848 فرانسه، انگليسيها بسيار سرمايهگذاري کردند تا فردي هوادار خود را در فرانسه، با نام «ناپلئون سوّم»، به قدرت رسانند. در انقلاب 1917 روسيه، آلمانيها بسيار تلاش کردند تا لنين را برکشند زيرا خواستار خروج روسيه از جنگ جهاني بود؛ يعني آنچه آلمان ميخواست. چرا امروز اين همه ميکوشند تا ميرحسين موسوي و خاتمي و کروبي، يعني رهبراني که به انقلاب اسلامي باور دارند و تمامي هوّيت خود را در انقلاب و ميراث امام خميني (ره) يافتهاند، منزوي شوند و جنبش داراي هوّيت به موجي کور و بيهوّيت بدل شود و راه براي راهزنان سياسي هموار؟ چرا برخلاف آنچه تمامي «عاقلان» در تاريخ کردند رفتار ميشود؟
اگر سخن من اعتباري داشت، ميخواستم احمدينژاد فوراً به دليل عدم کفايت سياسي توسط نمايندگان مجلس برکنار و محاکمه، محاکمه واقعي، شود به عنوان آغازگر و محرک اين موج که پس از آن نيز با سوءمديريت خود هر لحظه ايران اسلامي را با بحراني جديد مواجه کرده و ميکند؛ به عنوان کسي که اينک حتي «عقلاي جناح راست» نيز او را «بليه آسماني» و «درد بيدرمان» يافتهاند.
اگر سخن من اعتباري داشت، ميخواستم که «ارباب معارک» را از رسانهها و منابر جمع کنند و برخيشان را، به اتهام فتنهانگيزي، به محکمه کشانند.
در يک کلام، اگر سخن من اعتباري داشت ميخواستم که «عقلاي قوم»، از هر جناح سياسي بدون در نظر گرفتن سلايق يا علائق يا کينههاي شخصي، جمع شوند و براي مملکت چارهاي بينديشند.
من خودم فکر میکنم دیگه دیر شده واسه ی اینکه عقلای قوم بنشینند و برای ما چاره ای بیندیشند!چون راهی که تا اینجا اومدن قابل برگشت نیست!خونهای ریخته شده،زندان، شکنجه...!باید اجازه بدن مردم خودشون تصمیم بگیرن!که اینم فقط با یک انتخابات کلی ممکنه!البته از آخوند جماعت(منظور همشون نیست ولی تعداد زیادیشون!)بعیده که جای خودش رو به راحتی به کسی دیگه بده!همینم نگران کنندست!واقعا بهترین راه و کم هزینه ترین راه برای نجات ایران چیه؟!!
نقل از بابک داد
نظرات خودتون رو در قسمت نظرات پست قبلی بگذارید.سبز باشید و پاینده.
این داستانی که میخونید نقلیست از بابک داد روزنامه نگار و تحلیلگر سیاسی و برادر سیف الله داد که بعد از ۲۳ خرداد برای جلوگیری از دستگیری به صورت پنهانی زندگی میکند.راستش شرح حال مهدی در این داستان آنقدر تاثر برانگیزه که تا چند ساعت من رو مبهوت کرد و به فکر فرو برد که چرا؟!چرا کسایی که مدعی برقراری حکومت اسلامی هستند با مخالفان خود اینگونه رفتار میکنند؟!!کجای اسلام چنین رفتارهایی مجاز دونسته شده؟!و اینکه چطور میخواهند پاسخ این جنایات رو بدهند که روی جنایات شاه رو سفید کرده!و حالا از ته دل میگم اللهم عجل لولیک الفرج!
در هفته اول مردادماه، سي و چند روز بعد از كوچ اجباري از خانه و اختفاء و زندگي مخفي، پسرم دچار «گوش درد» شديدي شد و نيمه هاي شب، مجبور شدم او را به درمانگاه شهرستاني كه آن روزها در يكي از خانه هاي آن مخفي شده بوديم ببرم.
داخل درمانگاه، پيرمرد رنجوري را ديدم كه زير دستان پسرك نوجوانش را گرفته و نرم نرمك او را از درمانگاه بيرون مي آورد. كمكش كردم. پسرش نمي توانست راه برود و خودش هم جاني نداشت كوله اش كند. من زير بغلش را گرفتم و تقريبا" از زمين بلندش كردم و با خودم كشاندم. چند تاكسي ايستاده بودند اما رقمهايي گفتند كه لابد براي پيرمرد زياد بود و داشت پا به پا ميشد. خواستم پولي به او بدهم اما ديدم پسرم از داروخانه درمانگاه بيرون آمد و داروهايش را كه خريده بود، نشانم داد كه يعني برويم. دكتر به او گفته بود گوشش عفوني شده و با آنتي بيوتيك خوب مي شود و چيز خطرناكي نيست.
به پيرمرد گفتم خودم ميرسونم تون. او و پسرش را نشاندم صندلي عقب و راه افتاديم به سمت حومه جنوبي شهرستان. آرام با اشاره دستش مسير را نشانم مي داد. خيابانها خلوت بود و تند مي راندم. پسرش 17 يا هجده ساله به نظر مي رسيد. گفتم:« اسمت چيه جوون؟» پدرش زير لب جواب داد:«مهدي!» بعد انگار با خودش گفت:«يا مهدي صاحب الزمان! خودت تقاصشو بگير!» گفتم:«ايشالا چيزيش نيست! مهدي جان! تو بايد مقاوم باشي! چيه مثه پيرمردا شدي؟ محكم باش!» گفتم:« تصادف بوده؟ لابد با موتوري چيزي شيطنت كردي ها!» و لبخندي زدم تا فضا عوض شود. اما مثل اينكه همان شوخي من، يك چيز تلخ را در اين پدر و پسر زنده كرد. از توي آينه نگاهشان كردم. ديدم پيرمرد اشك مي ريزد و پسرش به هم ريخته! برگشتم به پسرم نگاهي كردم. او هم تلاشش را كرد تا فضا را عوض كند، برگشت و از «مهدي» پرسيد:« چندسالته مهدي؟ پيش هستي (پيش دانشگاهي) يا سّوم؟» پسرك باز جوابي نداد. در سكوتي سنگين رسيديم به خانه آنها. وقتي پيرمرد خواست پسرش را از ماشين پياده كند، زير لب چيزي گفت كه بدنم را لرزاند. به لهجه محلي گفت. چيزي شبيه اينكه «چه خبر از دل من داري يا مهدي»!؟
تا در خانه كمكشان كردم و ناله هاي ريز «مهدي» زير گوشم بود. گفتم نگفتي چش شده؟ تصادف كرده؟ عمل كرده؟ چي شده؟ پيرمرد اشك مي ريخت! فقط آه مي كشيد و زير لب نفرين مي كرد.كنجكاو شدم بدانم.
پسرم را بردم و گذاشتم خانه پيش خانواده مان و دوباره راه افتادم سراغ خانه پدر «مهدي»! به پيرمرد گفته بودم مي روم و بعد مي آيم و او هم مخالفتي نكرده بود. خواستم برايش مرهمي باشم. مي توانستم اقلا" گوش خوبي براي شنيدن حرفهايش باشم. از گفتگو با مردم شهرهايي كه سفر مي كنم، خيلي چيزها ياد گرفته ام. تلخ يا شيرين، فرقي ندارد. هر كجاي اين سرزمين، شيريني آشنايي با مردم و تلخي ستمي كه هر كدام به نوعي مي كشند، برايم سرشارند از تجربه ها. گاهي چيزي كه مي نويسم، حرف كسي است كه در همدان برايم گفته، يا درددل كسي است در شمال يا اصفهان. خيلي از اينها ديگر حرفهاي شخص من نيستند.حرفها و دردهاي مردماني است كه اينجا و آنجا مي بينم. مردمي كه سهراب سپهري آرزو كرده بود«كاشكي اين مردم، دانه هاي دلشان پيدا بود!» و بلافاصله دريافته بود كه اگر بتواند دانه هاي دل خونين مردم را مانند دانه هاي انار ببيند، شايد تحملش آسان نباشد: «مي پرد در چشمم آب انار!» اين روزها، دانه هاي دل مردمان بسياري را ديده ام، كه سرخ بوده اند و خونين! و «غم»، در دانه هاي دل خونين خيلي از آنها پيداست! شايد براي همين است كه من و پيرمرد، زود جور شديم و او سفره دلش را برايم باز كرد. تو گويي همديگر را سالهاست مي شناسيم.
وقتي رسيدم، خواهر بزرگ «مهدي» در را باز كرد. نمي دانم چرا مرا «آقاي دكتر!» صدا كرد. ديگر اين كلمه از زبانش نيفتاد. من هم مخالفتي نكردم. «عاقله زني» حدودا" 46 ساله بود كه غمي بزرگ در چشمهايش بود. فقط او و مهدي و پدر پيرشان در خانه بودند. چند سالي بود كه مادرشان مرحوم شده بود و مهدي از كودكي، مادر نداشت و اين خواهر دلسوز، برايش مادريها كرده بود. اينكه از كجا شروع كرديم به صحبت و چطور بحث را كشاندم به مريضي «مهدي» و چطور پيرمرد اعتماد كرد سفره دلش را برايم پهن كند، طولاني است. بماند.
بحثهاي حاشيه اي را حذف مي كنم و سرگذشت دردناك پسر 18 ساله اي را مي گويم كه حالا رنج عفونت روده و آسيب جدي مقعد امانش را بريده و افسردگي شديدي دارد و بخصوص خطر بيماري مهلك ايدز هم تهديدش مي كند. بدتر از همه اينكه، از علت اين بيماري و اين جراحتها، حتي خجالت مي كشند به فاميل خود هم حرفي بزنند. اما گشودن عقده دل براي يك مرد غريبه، حداقل اين خوبي را دارد كه دل آدمي را سبك مي كند. پايد پيرمرد به همين دليل، حرفهاي دلمه شده روي دلش را با من گفت و كمي سبك شد.
***
مهدي پارسال با پسر دائي اش به تهران رفت تا كار پيدا كند. چندجايي كارگري كردند و بالاخره در يك پيتزافروشي در خيابان آزادي كاري پيدا كردند و شبها همانجا مي خوابيدند. مهدي درسش را نتوانسته بود ادامه بدهد. عكس خندان او روي طاقچه، زمين تا آسمان با اين پسرك پژمرده و زرد و افسرده حال فرق داشت. در عكس زيبا و خندان بود، با چشماني براق و حالا پيرمردي شده بود كه فقط موهايش سفيد نشده باشد؛ فرتوت و پژمرده.
مهدي روز 25 خرداد به دستور صاحب پيتزافروشي، از عصر مغازه را تعطيل مي كند و از پشت شيشه ها بيرون (راهپيمايي سكوت 25 خرداد) را نگاه مي كند. يك پارچه سبز هم به مچش بسته بود و مهندس موسوي را دوست مي داشت. پسر دائيش گفته او مغازه را سپرد و رفت توي پياده رو و كم كم با موج مردم راه افتاد و دور شد. از آن به بعد پسر دائي، خبري از مهدي نداشت تا بعد از 23 روز سرگرداني پدر مهدي در كلانتريها و دادگاهها، به قول خودش:«يه تيكه گوشت كبود و مريض به ما تحويل دادن و گفتن اين پسرت! زود برگردونش شهرستان وگرنه ...» تهديدش كرده بودند هيچ چيزي از زنداني شدن پسرش و «چيزهاي ديگر!» به كسي نگويد و آن پيرمرد بدبخت هم نگفته بود و حالا هم داشت براي اولين بار، با من درددل مي كرد چون «بالاتر از سياهي هم مگه رنگي هست؟»
مهدي روز اول، تب داشت و هذيان مي گفت. با ديدن خون فراوان در ادرار و مدفوعش، دكتر درمانگاه برايش چند آزمايش نوشت و معاينه هاي دقيق تري كرده بود. بعد از اينكه دكتر معالج،«يواشكي» به پدر مهدي هشدار داده بود كه « طبق آزمايشهايي كه كرديم، پسرت را يك يا چند مرد، با زور مورد تجاوز جنسي قرار داده اند!» پيرمرد از حال رفته بود. «پارگي شديد مقعد» بعد از بارها تجاوز و خونريزي، مقعد و روده هاي او را دچار عفونت شديد كرده بود و بر اساس اين ظواهر مشكوك، دكتر درمانگاه مي خواست «مقامات قانوني» و كلانتري را در جريان «احتمال يك جرم» مثل زورگيري و تجاوز به عنف قرار بدهد كه پيرمرد، ماجراي «زنداني بودن پسرش» را گفته بود و كاغذ آزادي پسرش را نشان دكتر داده بود. دكتر شوكه شده بود و پيرمرد گفته بود ديگر از مقامات قانوني و پليس و مأمور مي ترسد و پسرش بدتر از او شده:« وقتي داشتيم از درمانگاه مي رفتيم، هنوز رنگ صورت آقاي دكتر، مثل گچ سفيد شده بود! فهميده بود همين مأموراي قانون(!)، اين بلاها رو سر مهدي آوردن!»
مهدي از اتفاقات روزهاي زندانش، خيلي كم حرف زده بود. چندباري هم كه مي خواست براي پدرش شرح روزهاي زندانش را بگويد، از شدت هق هق از حال رفته بود و حرفهايش ناتمام مانده بود. ظاهرا" بعد از پايان راپيمايي، در درگيري هاي خيابان آزادي، مهدي در ميان جمعي از معترضان و بسيجيان قرار مي گيرد و هول مي كند. چندين باتوم مي خورد و تا به خودش مي آيد، بدست چند بسيجي مي افتد و حسابي كتكش مي زنند. بعد او و عده اي جوان ديگر را سوار ماشيني كرده و به جايي برده اند كه بر اساس مشخصاتي كه گفته بود بايد «كمپ كهريزك» بوده باشد. چيزهايي كه از سوله ها و قفسه هاي فلزي و ... كفته بود، كساني به پدرش گفته بودند :كمپ كهريزك» بوده. آنجا تعداد بسياري از دستگيرشدگان را در قفسه هاي فلزي زنداني كرده بودند و خوراك روزانه زندانيان، كتك و كابل و آويزان كردن از پاها و شكنجه هاي ديگر بود. فرداي دستگيري، يك مأمور مي آيد و مهدي و يك پسر ديگر را با كتك بيرون مي برد. جلوي بقيه زندانيان فرياد مي زده:«همتونو مثل اينا مي بريم و مي...نيم!» مهدي صداي يك مرد ديگر را شنيده كه گفته: « ببريد حامله شون كنيد اين بچه قرتيا رو!» مهدي را به اتاقكي بردند كه در فقره اول، مورد تجاوز يك مأمور قوي هيكل قرار گرفته و در حين تجاوز، از هوش رفته. بعد دوباره و دوباره. در همان روز، بيشتر از چهار مرتبه او را مورد تجاوز قرار داده بودند و خونريزي او، چنان شديد بوده كه به سلول فلزي و داغي منتقلش مي كنند كه كوچكتر بوده و به غير از «مهدي»، سه چهار پسر جوان ديگر با جراحتهاي شبيه به او در آن زنداني بوده اند. مهدي گفته «كف سلول پر از خون و پر از مگس و بوي تعفن بوده! و يكي از بچه ها انگاري از ديشب مرده بود و مأمورها نفهميده بودند!»
مهدي و چندين جوان ديگر، در طول حدود دو هفته در كمپ كهريزك، براي «آدم شدن!» و «ادب شدن!» بارها مورد تجاوز مأموران قرار گرفته بودند و در نهايت او را به بيمارستاني كه نامش را نمي داند، منتقل كردند. بعد از شتسشو و بخيه پارگي مقعد، او را بدون بستري در بخش، به زندان ناشناخته ديگري در داخل شهر تهران برده اند و بعد از حدود هفت روز گرسنگي و باتوم روزانه(!)، بالاخره او را به قيد ضمانت كتبي مبني بر «اقرار به خوش رفتاري مأموران زندان!» و تعهد به «عدم شركت در هرگونه تجمع و راهپيمايي ضد نظام!»، به پدرش تحويل دادند.
پدر بيچاره بي آنكه از واقعيت جراحتهاي مهدي خبردار باشد، پيكر نيمه جان پسرش را با اتوبوس به شهرستان محل زندگيشان منتقل مي كند و بعد از يك روز، با معاينه دكتر درمانگاه، متوجه اصل جنايتها مي شود.
حالا مهدي افسرده و با نگاهي بي روح و خيره به نقش و نگارهاي قالي، در بسترش خوابيده بود. آن عكس كجا؟ و اين چهره زرد و تكيده كجا؟ خواهرش گوشه اتاق نشسته بود و زير چادرش ضجه ميزد و نفرين مي كرد. آقاي خامنه اي و احمدي نژاد را نفرين مي كرد. چنان پر سوز نفرين مي كرد كه من از نفرين هايش ترسيدم و بر خود لرزيدم و مو بر بدنم راست شد.
آن روز گمانم اول ماه شعبان بود. پدر مهدي زير لب ذكر «يامهدي» مي خواند و دعا مي كرد تا نيمه شعبان، روز ولادت حضرت مهدي، مسئولان نظام تقاص اين ظلم و اين جنايت كثيف را پس بدهند. نمي دانم آن عدالت گستر جهان،«مهدي موعود عج» چه نگاهي به ستمكاري و جنايات نايب خودخوانده اش دارد؟ آيا آن «مهدي» به چشمان بيروح و بدن مجروح اين «مهدي» نگاهي كرده؟ و اگر نگاهش كرده، چه حالي پيدا كرده است آن امام غايب؟
وقتي از خانه پدر «مهدي» بيرون آمدم، ساعت حدود چهار صبح بود. با پيرمرد كلي رفيق شده بودم. اما هرچه اصرار كرد نماندم. دلم گرفته بود و بايد مي زدم بيرون. نفسم در نمي آمد. گمانم يك جاي مسير را اشتباهي رفتم و رسيدم به يك گندمزار. نمي دانم برق رفته بود يا آنجا آنقدر تاريك بود كه هيچ نشاني براي يافتن مسير به چشمم نمي خورد. «شبي تاريك و...» جاده را برگشتم. باز تاريكي بود. ايستادم. به آسمان نگاه كردم. بدنبال يك «كوكب هدايت» در آسمان شب چشم مي دواندم. چرا اين سرزمين، از سياهي ستم و ظلم، چنين تاريك شده؟ چرا نوري از هدايت نمي آيد؟ ما به جبران كدامين اشتباه، اسير اين سياهي شده ايم؟ كجاي مسيرمان را اشتباه رفته ايم؟ سرم را گذاشتم روي فرمان و گريستم.
قبل از رفتن، با تلفن همراهم، از «مهدي» چند عكس گرفتم. از پرونده پزشكي اش، از برگه آزاديش. به اين بهانه كه يك آشنا دارم براي رسيدگي! و قول شرف دادم براي حفظ جان مهدي و خانواده اش، عكسها را به «مقامات مسئول!» نشان ندهم. ببينيد ظلم تا كجاست كه مردم از همين «مقامات مسئول» مي ترسند و اين خانواده زخم خورده، مثل عزرائيل از مأموران نايب امام زمان وحشت دارند! «مهدي» هنوز جلوي نظرم است؛ با همان چشمان بيروحش و زندگي اش كه «نابود» شده و صدها تن مانند او كه شايد داستانشان، در دلهايشان مدفون و مكتوم است و راز خود را با هيچكس نخواهند گفت، از ترس آبرو يا تهديد مقامات مسئول!اين عكسها را براي ارائه به دادگاهي نگه مي دارم كه مطمئن هستم به زودي براي محاكمه سران نظام ضداسلامي و جنايتكاران ضدبشري تشكيل مي شود. مي گويم مطمئنم!
اگر مي پرسيد چرا چنين مطمئن هستم؟ خودم هم نمي دانم چرا؟ فقط مي دانم اركان بارگاه الهي، بيش از اين نمي تواند در مقابل نفرين جانگداز پدر و خواهر رنجديده «مهدي» و آه خود او تاب بياورند. آن ضجه هايي را كه من شنيدم و هنوز مرا هم مي لرزاند، خيلي زودتر از اينها صبر خدا را لبريز مي كنند و با «همت مردم»، بساط ظلم اين نظام فاسد در هم خواهد پيچيد. اطمينان من، از تاثير سوز آن ضجه هاست!
نقل از بابک داد
سهم خودت را براي آزادي بده هموطن!
«عزاي ملي» است!
فردا دوشنبه كه مراسم تنفيذ و چهارشنبه مراسم تحليف «حكم ننگين» رياست جمهوري احمدي نژاد برگزار مي شود. اين هفته، هفته «عزاي ملي» ما ايرانيان است. روز تنفيذ، روز تأييد آن كودتاي سياه توسط رهبر كودتاچيان يعني آقاي خامنه اي است.دوشنبه؛ روز «تأييد» همه كشتارها، دستگيريها و جنايتها و شكنجه هاي عزيزان ما بدست نظام است. چهارشنبه روز تحليف احمدي نژاد در مجلس، روز هتك حرمت قانون و سوگند رياست جمهوري و ارزشهاي ملي ماست. آيا نبايد اين هفته عزادار باشيم؟
آزادي بدون هزينه دادن از طرف «تك تك ما» بدست نمي آيد. اگر اين را باور كنيم، حاكمان نمي توانند يك هفته هم در مقابل سيل مردم طاقت بياورند. «ترس برادر مرگ است!» سهم من و شما ممكن است كمتر از سهم شهيدان جوانمان باشد، يا ممكن است مثل آنها و يا حتي بيشتر از آنها هم باشد. اگر سهم مان را ندهيم، روزگار جبران ميكند و تقدير، آن را به زور از ما مي گيرد. كار زيادي نيست اگر از همين فردا براي يكي دو هفته سر كار حاضر نشويم. از دوشنبه و چهارشنبه كه مراسم تنفيذ و تحليف حكم ننگين رياست جمهوري احمدي نژاد برگزار مي شود، «عزاي ملي» برپا كنيم. مثل روزهاي عاشورا براي بچه هايمان كه «حسيني» شهيد شدند، علم و كتل عاشورا برپا كنيم. نظام حتي از مرده هاي من و شما هم مي ترسد وگرنه پنجشنبه در بهشت زهرا سوگواران را راحت مي گذاشتند تا لااقل عزاداري كنند. يادمان باشد سرنگوني شاه فقط «صد روز» طول كشيد. يعني در مهرماه 57 نظام طاغوت محكم سرپا بود و 26 دي ماه شاه فرار كرد و 22 بهمن مردم بر قدرت افسانه اي نظام شاهنشاهي پيروز شدند. منتها مردم رمز پيروزي را دريافته بودند و الان هم فهميده اند. رمز موفقيت مردم، فقط و فقط و فقط «وحدت» و يكپارچگي است. رمز موفقيت اين است كه «يكي بايد قرباني همه شود» و اگر يكنفر مورد آزار قرار گرفت يا دستگير و شهيد شد، «همه» بايد براي رهايي و پشتيباني از آن يك نفر قيام كنند. «يكي براي همه و همه براي يكي!»
از فردا بساط روزهاي محرم را برپا كنيم. بگذاريد امام زمان هم جشن ولادتش در نيمه شعبان، مردم ستمديده ما را در سياهپوشي و ماتم ببيند. فريب آزادي چند زنداني يا حرفهاي اين مقام و آن قاضي را نخوريد كه فكر كنيد خودشان عقب نشيني كردند. دادگاه شنبه نشان داد آنها بدنبال زمينه سازي براي محاكمه موسوي و خاتمي هستند. جداي از آن، كلي خون به ناحق ريخته شده، جنايتهاي فراواني صورت گرفته كه هنوز معلوم نيست چقدر گسترده بوده اند؟ دوسال بعد از سرنگوني صدام حسين در عراق، هنوز گور دسته جمعي مخالفان او را در بيابانهاي عراق پيدا مي كردند. اينهمه مفقودين و شهيدان بي نام و نشان و اجساد مخفي شده در سردخانه ها را دست كم نگيريد. فريب گريه تمساح برخي از مسئولان و همدردي ساختگي شان با مردم را نخوريد. اينها حتي اگر مثل ماجراي قتلهاي زنجيره اي، چند نفر از نيروهاي خودشان را بگيرند و محاكمه كنند، نبايد باعث فريب ما شود. ما بدنبال ابطال انتخابات بوديم. عزل اين دولت فريبكار بوديم. الان بايد بدنبال محاكمه مسئولان جنايتها باشيم. بايد بدنبال برگزاري يك رفراندوم باشيم كه اين «نظام ولايي آري يا خير؟» همين.
اگر سكوت كنيم اگر كنار بنشينيم، خون ندا و سهراب و محسن و مهدي و ترانه و كيانوش و امير و ديگر قربانيان بيگناه، دامان همه ما را مي گيرد. اگر از زير بار مسئوليتمان شانه خالي كنيم، و اگر بگذاريم اين حاكميت ظالمانه و جائرانه ادامه پيدا كند، خدا ما را فراموش خواهد كرد و رحمتش را از ما دور ميكند و ما زير چرخهاي اين حكومت بالاخره له خواهيم شد و ذليلانه خواهيم مرد.
اگر از فردا پرچمهاي سياه از خانه آيزان كنيم، اگر لباس سياه بپوشيم، آيا در مقابل جان باختن آن شهيدان جوان، كار بزرگي كرده ايم؟ اگر يك هفته سر كارمان نرويم ، آيا كار بزرگي كرده ايم؟ يكي دو هفته وقت بگذاريم و براي هميشه تكليف كشور و ملت و زندگي سياه خودمان و بچه هايمان را يكسره كنيم. به ظلم و تبعيض و فساد و فقر و بيعدالتي واكنش نشان بدهيم. اگر روزها برويم و مقابل مجلس و وسط ميادين شهر و خيابنها روي زمين بنشينيم و تحصن كنيم، آيا در مقابل خون هموطنان عزيزمان، آيا اينها كار بزرگي است؟
حالا ملت ايران در برابر يك ماجراي مرگ و زندگي قرار گرفته است. بين «بودن يا نبودن!» بايد يكبار بنشينيم و با خودمان فكر كنيم و تصميم بگيريم. دختر هستم يا پسر، زن هستم يا مرد، پير هستم يا جوا، بايد فكر كنم و از خودم بپرسم: آيا از سهراب اعرابي جوان ترم؟ آيا از ندا آقاسلطان زيبا و جوان ترم؟ آيا من از اين جوانان به خون خفته، آرزومند ترم و آيا شايسته ترم تا به اين زندگي ذلت بار زير سايه ستم بچسبم؟ آيا من از كيانوش آسا دانشجوي فوق ليسانس باهوش تر و باسوادترم؟ آيا از ترانه موسوي بيگناهترم كه در راه رفتن به منزل، او را بين معترضان ديدند و ربودند و بعد از تعرض و شكنجه، جسدش را سوزاندند و كنار جاده انداختند؟ اگر يك پدر هستم، آيا از پدر محسن روح الاميني كه يكي از مسئولان كشوري بوده، قدرتمندتر هستم تا از كشته شدن جوانم بدست حاكمان ستمكار جلوگيري كنم؟ اگر مادر هستم، آيا از مادران داغدار ندا و سهراب و دهها شهيد و مفقود ديگر، مهمترم كه فقط به فكر سلامتي و امنيت بچه هاي خودم باشم؟ فكر كنيم آيا خون من يا بچه ام از خون ديگران رنگين تر است؟ يا ارزش من بيشتر از ارزش ديگران است. اين قطره ها، اگر به هم بپيوندند و جملگي به خروش درآيند، اقيانوسي مي شوند كه توپ و تانك و بسيجي و شكنجه و گلوله در مقابل آن «احساس حقارت» مي كند! خودمان را توجيه و اقناع كنيم، اما خودمان را گول نزنيم. آيا من بايد بنشينم توي خانه ام تا ديگران براي دفاع از آزادي و حقوق انساني ملت بروند و باتوم و گلوله بخورند و كشته و دستگير بشوند و بعد كه همه چيز درست شد، و وقتي مملكت آزاد شد، از خانه ام بيرون بيايم و از ميوه آزادي و پيشرفت و عدالت بخورم؟ اين هفته بياييم و اقيانوس ملت را با قطره وجودمان همراه كنيم و بساط ظلم را در هم بپيچانيم.
بايد باور كنيم هر كدام مان يك سهمي داريم. اگر سهم مان را بدهيم كه پيروزيم و اگر به فرض محال پيروز نشديم و شهيد و زنداني شديم تازه مثل شهيدان آزادي مثل ندا و سهراب و كيانوش و دهها شهيد ديگر، در همه جهان و در درگاه خداي حقيقت سربلنديم. من قسم ميخورم اين مسير شكست ندارد.و شخصا" با اختفا و نوشتن در آوارگي، سهم خود را پرداخته ام تا شعار بيخودي نداده باشم. و تازه اين «همه سهم من» نيست و از روزي كه اين مسير را برگزيده ام، مطمئنم اين قلم، صليب و طناب داري است كه با خود بدوش مي كشم و براي دفاع از حقانيت و آزادي و حقوق ملت، جان خود را براي اهدا كف دستم گرفته ام. همگي سهم خودمان را بدهيم تا ايراني آاد و رها از ستم و خودكامگي داشته باشيم.
بسم الله الرحمن الرحیم
میگویند فرزندان انقلاب در دادگاهی که دیروز تشکیل شده بود به ارتباط با بیگانه و برنامهریزی برای ساقط کردن نظام جمهوری اسلامی اعتراف کردهاند. اینجانب در سخنان آنان دقیق شدم و در حقیقت آن چنین چیزی نیافتم، بلکه شنیدم که با نالهای عمیق از سرگذشت دردناک خود در این پنجاه روز می گفتند؛ انسانهایی له شده که ممکن بود به هرچیز دیگری هم که به آن الزام شود اقرار کنند به راستی چه چیز دیگری جز داستان رنجهایی که کشیدهاند ممکن است بگویند. میگفتند محسن روحالامینی حق داشت که شهید شد. می گفتند که اگر 50 روز ایستادگی نکرده بودیم این نمایش هفتهها پیش برگزار میشد. میگفتند هرچه را که به آنان میگفتند تا گفته باشند که اینها حرفهای ما نیست.
دندان شکنجهگران واعترافگیران دیگر به استخوان مردم رسیده است تا جایی که اینک از میان کسانی قربانی میگیرند که خدمات بزرگ به کشور و نظام در کارنامه دارند و به تهدید دیگرانی سرگرمند که در نشو و نمای این نهضت و تاسیس نظام برخاسته از آن برجستهترین نقشها را بر عهده داشتهاند. آیا کسانی را که آرزوی شهادت در راه نورانی انقلاب اسلامی داشتهاند به چیزی کمتر از آن تهدید میکنید؟ یا پس از به مسلخ بردن جمهوریت نظام، اسلامیت و آبروی آن را هم با این بیآبروییها هدف گرفتهاید؟ تنها داوری قطعی وجدان بشری از مشاهدة دادگاههایی اینچنین فرمایشی سقوط اخلاقی و بیاعتباری صحنهگردانان آن است.
صحنههایی که دیدیم و دیدید جز تدارکی ناشیانه برای شروع به کار دولت دهم نیست. از دادگاهی که همه چیزش تقلبی است انتظار دارند عدم وقوع تقلب در انتخابات را اثبات کند. اگر شما اهل تقلب نیستید آن را در رعایت ظواهر اولیه یک دادرسی قضایی به نمایش بگذارید. با دادخواستی سبکف با طرح مطالبی بیربط، با استناد به کتابهایی که به خروار خمیر میشوند، با تکیه بر گزارش خبرنگارانی که نامشان را هم کسی نشنیده است و با استناد به اعترافهایی که رنگ شکنجههای قرون وسطایی از آن هویداست انتظار دارند ملت را به چه چیز قانع کنند؟ آیا نخواندهاند که پیامبر اکرم (ص) فرمود برای کسی که بعد از شکنجه اقرار کند حدی نیست یا کسی که در زندان یا قید و بند باشد و او را تهدید کرده باشند اقراری برای او نیست (الغدیر جلد ششم).
مردم ما با فرزندان خود که دیشب پس از 50 روز بیخبری چهرةشان را دیدند احساس همدردی میکنند. برادران ما! غمگین نباشید. بدانید که مردم وضعیت شما را درک میکنند و میدانند که حفظ جان شما واجبتر از هر چیز دیگر است. زود خواهد بود که ملت محاکمه مرتکبین این فجایع را شاهد باشد و بازجویان و شکنجهگرانی که اینگونه با جان و آبروی او بازی میکنند بشناسد.
وَلَوْ یُؤَاخِذُ اللّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِم مَّا تَرَکَ عَلَیْهَا مِن دَآبَّةٍ وَلَکِن یُؤَخِّرُهُمْ إلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى فَإِذَا جَاء أَجَلُهُمْ لاَ یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ یَسْتَقْدِمُونَ
و اگر خداوند مردم را به [سزاى] ستمشان مؤاخذه مىکرد جنبندهاى بر روى زمین باقى نمىگذاشت لیکن [کیفر] آنان را تا وقتى معین بازپس مىاندازد و چون اجلشان فرا رسد ساعتى آن را پس و پیش نمىتوانند افکنند
میرحسین موسوی
«ظلم» پابرجا نمي ماند! بيخودي دست و پا مي زنند!
پخش اخبار جعلي از اعترافات جعلي در دادگاه جعلي كه با قانون جعلي و توسط قاضي و دادستان جعلي برگزار شده، در يك خبرگزاري جعلي بنام فارس، نشان از اوج انحرافات عميق حكومت جعلي اسلامي از همه موازين اخلاقي و ديني و انساني است.
در سلولهاي مخوف زندانهاي جمهوري اسلامي، كه من در آستانه دوم خرداد 76 سه روز ميهمان(!) يكي از آنها بوده ام، شكنجه گران آدمي را از خوردن آب ، غذا، هوا، اخبار بيرون، و حتي از داشتن كمترين آرمش و سكوت و خواب نيز محروم مي كنند. غذايم را با پول خودم مي خريدند! يك ساندويچ كالباس واقعا" خشك با نان بيات و سه برابر قيمت! و تازه نصف همان را هم سربازها بين راه «ناخنك» مي زدند و مي خوردند و بقيه اش را مي انداختند داخل سلول و در را مي بستند! روي يك موكت خشك مي خوابيدم و بايد پاهايم را از ديوار بالا مي بردم تا در آن سلول يك متري بتوان خوابيد! با اين حال، تا چشمم گرم مي شد، در آهني سلول با لگد بازجو باز مي شد و او صندلي دسته دارش را مي كوفت جلوي من و مي گفت:«خب! اعتراف كن!»
آن روزها بازجويم بدنبال اعتراف گيري براي اين «توهّم» بود كه در ستاد انتخاباتي آقاي خاتمي، فساد اخلاقي حاكم است و فاحشه ها در آنجا با مسئولان ستاد روابط غيرافلاطوني دارند و چه و چه مي كردند! گفت:«در اين زمنيه اعتراف كن و بنويس!» از بازجو پرسيدم:« واقعا" اينطور بوده؟ اي نامردا! چرا منو خبر نمي كردن؟ چرا منو مي پيچون كه برم دنبال خبرنگاري و خودشون تنهايي...؟ خب شما كه اين چيزا رو مي دونيد بگيد اونجا ديگه چه خبرايي بوده؟!» بازجوي جوان خشمگين شد و هجوم آورد مرا بزند! گفتم: «خب! حالا يه مهلتي بده ببينم! شايد يه چيزايي يادم بياد!» بازجو رفت تا ساعتي بعد كه دم صبح شده بود و چشمم گرم خواب و دوباره آمد كه «خب! حالا يادت اومد؟» گفتم:«والله نه! ولي خيلي از دست بچه ها عصبانيم كه چرا تك خوري مي كردن!» گفت:« تازه خبر نداري! جاسوسي هم ميكردي! از جاسوسيت بگو!» گفتم:« اه! جاسوسي واسه كي؟» گفت:«پس اينا چيه؟» و چند صفحه پرينت شده از ديسكتهايي را نشانم داد كه تماما" آرشيو خبرهاي سفرهاي انتخاباتي آقاي خاتمي بود و چون نرم افزار «ورد» نداشتند، كلمات و اخبار به شكل يك سري علامت و شكل و مربع چاپ شده بودند! با نهايت بلاهت گفت:« اينا رمز هستن! ما خودمون فهميديم تو جاسوس آمريكا بودي!» فايده نداشت اين ابله را توجيه كنم. قبلش براي دو قاضي و بازجوي ديگر، توضيح داده بودم كه اگر متن اين اخبار رسمي را در يك نرم افزار ديگري غير از «ورد» چاپ كنيد، كلمه ها تبديل به همين شكلها مي شوند كه شما فكر مي كنيد «عامت رمز!» هستند. حالا اين بازجو دنبال اين بود كه به او اقرار كنم چقدر پول از «دشمن» گرفته ام؟ تا گفت «دشمن» فهميدم اين تكيه كلام «آقا»ست و تا اين بازجوي جوان حرف آقا را با اعتراف گيري از من ثابت نكند، نمي تواند به بزرگترهايش ثابت كند «ولايت پذيري» بالايي دارد و لياقت پيشرفت دارد!
در آن سه روز، در يك سلول انفرادي يك متري و دربسته محبوس بودم و در تمام طول شبانه روز، نوار نوحه يكي از مداحان بدصدا (حداديان يا منصورارضي! يا ارزي!؟) را در راهرو سلولها پخش مي كردند. آن نوحه را با ولوم بالا صدها بار تكرار مي كردند و «لوپ» مي زدند تا نه بشود فكري كرد و نه بتوان روحيه خود را بازسازي كرد.آنقدر پخش مي شود كه تنها آرزو و تنها آرمان(!) فرد زنداني، ديگر نه دموكراسي و آزادي و حق و عدالت، بلكه فقط و فقط «خفه شدن» صداي آن مداح بدصدا است!
آن بازداشت با وساطت آقاي خاتمي به سه روز نكشيد و مرا با كفالت آزاد كردند و بعدها هم هيچ اثري از پرونده ام پيدا نشد كه نشد! اما حالا اقرار مي كنم اگر مدت بازداشتم بجاي سه روز، سي روز مي شد، ممكن بود مجبور شوم به همان چيزهايي كه بازجوي وحشي ام مي خواست اعتراف كنم و نوشته هايش را عينا" بنويسم و امضا كنم. «آدم، آدم است!» و مقاومت جسمي و روحي آدمها هم سقفي دارد و آنها در شكستن آدمها استادند! به خاطر اينكه پايبند به هيچ موازين انساني نيستند.
در حالي كه حقيقت اين است كه در ستاد خاتمي، خلوص و يكرنگي و صفا و وحدانيت موج مي زد. حقيقت اين است كه در ميان «نيروهاي سياسي موجود»، پاك تر و دلسوزتر از اصلاح طلبان، مسلمان تر از اعضاي نهضت آزادي، با شرف تر از نيروهاي جبهه ملي وجود ندارد و شخصيتهايي پاك تر، مؤمن تر و مخلص تر از كروبي و موسوي و خاتمي و... نمي توان پيدا كرد. و باز اعتراف مي كنم اگرچه در ميان راستگرايان و اصولگرايان و محافظه كاران هم نيروهاي مخلص و پاك كم نيستند، اما رأس و بدنه اصلي اصولگرايان تابع ولي فقيه، رأس و بدنه سالمي نيست! بخصوص در بين آنهايي كه بيشتر دم از «ولايت مداري!» مي زنند، فسادهاي مالي و اخلاقي و سياسي وحشتناكي مي توان سراغ كرد كه بخشهاي كوچكي از آن را عباس پاليزدار افشا كرد و ديديد او را به چه روزي انداختند. حالا همين من بديل آنكه انسانم و سقف توانايي روحي و جسمي محدودي دارم، اگر در شرايط شكنجه و سلول انفرادي مأموران ولي فقيه قرار بگيرم، ممكن است عكس اعتقادات قلبي ام را بگويم. گفتم كه «آدم، آدم است!» مهم آن است كه در شرايط آزاد، چه بگويم و بنويسم. بايد به مردم عادي و خانواده ها بگوييم و توجيه شان كنيم كه نه از شنيدن اين قبيل اعترافهاي دروغين دلسرد و «نااميد» شوند و نه اين اعترافات جعلي را باور كنند.
***
مأموران امنيتي نظام، همواره بدنبال رسمّيت دادن به توهّمات بيمارگونه مقام معظم رهبري بوده اند و هستند. براي آنها عقلانيتي باقي نمانده كه از خودشان بپرسند اين مقام عظما درست فرموده يا غلط فرموده؟ مهم اين است كه آنها بايد سندي پيدا كنند و آن حرف و توهمّات رهبر را اثبات كنند! اگر آقاي خامنه اي مثل سال 77 بگويد «مطبوعات پايگاه دشمن هستند!» اينها بايد از چند خبرنگار اعتراف بگيرند كه با موساد و سيا همكاري مي كردند و پول هم گرفته اند! اگر «آقا» بگويد در اين انتخابات تقلب نشده و اصلاح طلبان با قصد انجام يك «انقلاب مخملي» شركت كرده اند، مأموران اصلا" كاري به مخمل و انقلابش ندارند! فقط مانند سگهاي شكاري بو مي كشند تا بالاخره سندي بسازند كه اثبات كند «آقا» بازهم درست فرموده اند و با «تيزهوشي» اين انقلاب مخملي را خنثي كرده اند! سندش هرچه مي خواهد باشد! مجعول! دروغين! ساختگي! «آقا» بدنبال ارضاي خودخواهي و منيّت فرعوني خويش هستند و مأموران بدنبال ارضاء كردن منويات شخص حضرت «آقا»! و چون سندي براي حرفها و ادعاها و توهمات «آقا» نمي يابند و اصلا" سندي وجود ندارد، با اين نمايشهاي نخ نما و اعتراف گيري و اعتراف سازي، كاري را مي كنند كه سالهاست «آقا» و ساير همراهان ولي فقيه انجام داده و مي دهند:«خود ارضائي سياسي!» خود مي گويند و خود مي خندند، عجب قوم هنرمندند!
بايد افراد كم اطلاع را توجيه كنيم حتي اگر اين قبيل اعترافات را از «زبان» خود اين دوستان دربند هم شنيدند، دقت كنند آنها اين سخنان را «كجا» مي گويند؟ تا مادامي كه كسي در بند و در زندان و حتي در داخل كشور كه يك زندان بزرگ است باشد، زير فشار است و هيچكدام از اعترافاتش هيچ حقانيت و هيچ مشروعيتي ندارند. اگر زندانيان ما توانستند مثل اكبر گنجي و احمد باطبي و محسن سازگارا و هزاران از بند رسته ديگر، به يك كشور آزاد بروند و اگر آنجا در كمال آزادي، داوطلبانه نشستند و از حقانيت نظام يا از «تيزهوشي آقا!» و «نبود تقلب در انتخابات!» سخني گفتند، سخنشان واقعي است و حداقل مي شود باور كرد كه گوينده چنان سخناني، در يك محيط آزاد نشسته و خودش شخصا" به اين اعتقاد تازه رسيده است. وگرنه مضحك نيست كسي بعد از يك ماه بازداشت، بيايد و حرفهايي بزند كه با سوابق فكري و منش اعتقاديش هيچ شباهتي ندارد؟! به دوستان جوان تر و ناآشنا با تاريخ اين سالهاي سياه بگوييم بروند در اينترنت جستجو كنند و ببينند كداميك از زندانيان نظام جمهوري اسلامي، بعد از آزادي و بعد از رفتن به يك كشور آزاد، چنين كاري كرده اند و از نظام دفاع كرده اند؟ كداميك از زندانيان را پيدا مي كنيد كه در يك كشور آزاد، بنشيند و به «حقانيت» نظام و رهبري عادلانه آقاي خامنه اي و نبود تقلب و نبود شكنجه و نبود ظلم در اين نظام «شهادت» بدهد؟ اگر خود آقايان مسئول در نظام، حتي يك نفر «زنداني سابق» را مثال بزنند كه در محيط آزاد، افكار و انتقاداها و اعتراضهاي سابقش را نقد كند و اعتراضاتش به نظام را پس بگيرد و از حقانيت نظام دفاع كند، من شخصا" همه اعترافات مضحك اين بيدادگاهها را «يكجا» باور مي كنم! برعكس، در جستجويي ساده موارد بسياري خواهيد يافت از زندانياني كه در اينجا «مجبور به اعتراف» شده اند اما به محض آزادي از زندان و بخصوص به محض خروج از كشور، از شكنجه ها و فشارهاي دوران زندان پرده برداشته اند و گفته اند كه همه اعترافات ساختگي را تحت فشارهاي وحشيانه مأموران امضا كرده اند يا به زبان آورده اند.
***
بايد مردم عادي را توجيه كنيم كه «شيوه هاي كثيف» بازجويي در زندانهاي جمهوري اسلامي، چيزي از شكنجه ها و تعرض و تجاوزها در زندانهاي «ابوغريب» و «گوانتانامو» كم ندارد. منتها فرق ماجرا اينجاست كه رسانه هاي آزاد غرب مي توانند از بيرون زندان گوانتانامو، داخل محوطه زندان را ببينند و تصاويري از زندانيان «نارنجي پوش» با دستبند و پابند بگيرند و آن را پخش كنند. خبرنگاران غربي مي دانند با پخش آن تصاوير، سرنوشتشان مثل خانم «زهرا كاظمي» خبرنگار كانادايي ايراني تبار نمي شود كه از تجمع خانواده زندانيان «پشت ديوارهاي بلند زندان اوين» عكسبرداري كرد و بلافاصله به جرم جاسوسي و عكاسي از داخل زندان(!) دستگير شد و چند روز بعد هم زير شكنجه هاي وحشيانه قاضي(!) سعيد مرتضوي كشته شد!
در اين كشور «به ظاهر اسلامي» ابعاد كارهايي كه در زندانها مي كنند تا زمان سقوط كامل اين حكومت جور و ظلم، مكتوم و پنهان خواهند ماند و مانند دوران پس از صدام، تا ماههاي متمادي، «گورهاي دسته جمعي مخالفان» و «زندانهاي مخوف و دورافتاده»، يك به يك توسط مردم كشف خواهند شد.
بايد به مردم عادي بگوييم كه در زندانهاي نظام چه مي گذرد؟ برخي از دوستان زنداني ما و خيلي از مردم دستگير شده، بيماريهاي جسمي دارند و وابسته به دارو هستند. همين تحريم و نرساندن دارو، باعث رنج جسمي و نهايتا" تسليم و شكستن زندانيان مي شود. خيلي را مانند ابطحي ( به گفته محمدرضا تابش) به داروهاي اعصاب و خواب وابسته مي كنند. با ندادن دارويي كه به آن وابسته شده اي، رنج و درد باعث مي شود هر چيزي را بازجويان بخواهند، زنداني انجام بدهد يا امضا كند. برخي از زندانيان را مانند سعيد حجاريان در آفتاب داغ نگه مي دارند. خيلي را كتك مي زنند. زخم و خونريزي خيلي از زندانيان را مداوا نمي كنند. خيلي را در «سكوت مطلق» به حال بيخبري مي گذارند و حتي تا يك ماه در سلولش را هم باز نمي كنند. طبيعي است به محض آنكه در سلول باز شود، خود زنداني مثل بلبل به حرف مي افتد. بايد مردم عادي را توجيه كنيم كه اين اعترافات ساختگي را نبايد دليل حقانيت نظام تلقي كنند. بلكه اتفاقا" محكم ترين سند «نامشروعيت اين نظام» همين اعترافهاي مضحك و ساختگي امثال اين بيدادگاههاست. محكم ترين دليل اينكه «آقا» به خودارضائي سياسي عادت فرموده اند، اين است كه دادستان از قول كسي مثل محمدعلي ابطحي از «تيزهوشي مقام معظم رهبري! و نبود تقلب!» سخن بگويد! اعتراف به «هوش آقا!» حتي مرغ پخته را هم داخل ديگ به خنده مي اندازد! چرا كه اين «رهبر تيزهوش» همه وجود و هستي و قدرت خود را روي كسي «قمار» كرد كه در هفته اول، فرمانش را نقض كرد و با يك دهن كجي آشكار، مشائي را از مقام «معاون اولي» برداشت و گذاشت يك پله نزديكتر و بالاتر به خودش! يعني«رئيس دفتر رئيس جمهوري!» حالا آقاي جنتي و مكارم شيرازي و دفتر رهبري، بايد براي ارتباط با رئيس جمهور به همين آقاي مشائي متوسل بشوند و به مقام و جايگاهش رسميت ببخشند! آيا اين كار رهبر، نشانه تيزهوشي ايشان است؟ كدام آدم تيزهوشي با خود چنين مي كند كه آقاي خامنه اي كرده است؟
در دنياي غرب كه مسئولان نظام به «كفر» متهمشان مي كنند، حتي در داخل زندانها هم مسئولان و كساني هستند كه مسئوليت دارند آزادنه از تخلف مأموران و بازجويان و شكنجه زندانيان عكس و فيلم بگيرند و به مقامات بالاتر گزارش كنند (مثل عكسهاي زندان ابوغريب) و رسانه ها هم مي توانند آنها را آزادانه و بدون ترس در همان آمريكا نمايش دهند و تازه از دولت خود بخواهند همه عاملان شكنجه ها و مأموران متخلف را مجازات كند. اما در اينجا كه «ام القراي اسلام!» است و ادعاي عدالت و شريعت الهي دارد، «ظلم» و ستم و جور در زندانها و حتي در كف خيابانها بيداد مي كند! اينجا حتي از جنايات پليس و بسيج در سطح خيابانها هم نبايد عكاسي و فيلمبرداري كرد وگرنه مانند چندتن از شهرونداني كه در بيدادگاه امروز، صرفا" بدليل عكاسي از اغتشاشات(!) محاكمه شدند، دستگير و با اتهام جاسوسي و براندازي(!) محاكمه مي شويد! طبيعي است به تصوير كشيدن شكنجه ها و جنايتهاي مأموران در زندانهاي دربسته و سلولهاي مخوف كه ديگر جاي خود دارند و كسي را براي «ثبت اسناد جنايات» به آن فضاهاي دربسته راهي نيست. و اگر مانند خانم زهرا كاظمي به نزديكي ديوارهاي بلند زندان اوين هم برود، جاسوس تلقي مي شود و خونش را زير شكنجه هاي وحشيانه مي ريزند!
«الملك يبقي مع الكفر و لايبقي مع الظلم». مقامات نظام، دنياي غرب را به «كفر» متهم مي كنند در صورتي كه در واقعيت چنان نيست! با اين حال به فرموده مولا علي(!) همان دنياي غرب با همان كفرش هنوز «پابرجا» مانده و پابرجا مي ماند، ولي اين نظام «ظاهرا" اسلامي» كه در آن «ظلم» و جور و جنايت بيداد مي كند، هرگز پابرجا نخواهد ماند. اين بشارت مولا و خداست كه خونهاي به ناحق ريخته شده، دامان مسببان و حاكمان را خواهد گرفت. همچنين با همت مردم و اقدامات ابلهانه مقامات نظام، نظير پخش همين اعترافات ساختگي و ادامه خشم و اعتراضات ملي، اين حكومت ظالم رفتني است و شمارش معكوس سقوط نظام شروع شده است! بيخودي دست و پا مي زنند!
توجه: دوستان عزيز! در جنبش سبز هر كدام از من و شما يك سربازيم. هر كدام از من و شما يك رهبريم. هر كدام از من و شما يك سفيريم. هر كدام از من و شما يك رسانه ايم. اين خاصيت منحصر به فرد اين جنبش ملي است كه رهبري آن، بر عهده يك نفر نيست و انشاءلله در صورت پيروزيش، باز به حاكميت «شخص شاه يا شيخ» بر سرنوشت مردم نمي انجامد. رهبري اين جنبش با تك تك مردم و من و شماست.
بنابراين بايد هر نقشي را كه مي توانيم در اين جنبش سبز بر عهده بگيريم، به بهترين و مسئولانه ترين شكلي انجام بدهيم. بايد گاهي سفير يا رسانه يا سرباز يا رهبر حركتهاي جنبش سبز باشيم. لازم است نهضت آگاهي بخشي را از محيط اينترنت به سطح جامعه و به ميان مردم عادي داخل بكشانيم و علاوه بر هموطنان خود، تمامي مردم جهان را از واقعيتهاي ايران آگاه كنيم. براي نشر و ترجمه و تكثير اين مطالب، از تمام توان و امكانات خود استفاده كنيد و بدانيد جنبش سبز براي پيروزي، به آگاهي همگاني نيازمند است و هر كدام ما بايد رسانه و سفير اين جنبش ملي باشيم و ديگران را هرچه بيشتر آگاه كنيم.
نقل از بابک داد
روز تنفيذ حكم احمدي نژاد، رئيس جمهوري منصوب رهبري، سياه ترين روز تاريخ معاصر ما خواهد بود. روزي است كه رهبر با دست آلوده به خونش، حكم رياست جمهوري «مادام العمري» را به احمدي نژاد اعطاء مي كند و با اين كار، بر خلاف انتخاب ملت و خواست مردم، يكي از شيادترين و دروغگوترين كساني را به مسند رياست جمهوري مي نشاند كه تاريخ معاصر ما به خود نديده است.
روز تنفيذ احمدي نژاد، باعث نزديكي موقتي ميان خيلي از ما ايرانيان از آقاي خامنه اي بگيريد تا آقاي موسوي و خاتمي و از بسيجي و دانشجو بگيريد تا طلبه و مراجع تقليد و ديگران خواهد بود. زيرا آن روز براي گروههاي مختلف، يك روز سياه و مصيبت بار خواهد بود و همگي، البته هر كدام به دلايلي مي توانند عزادار باشند:
1- روز تنفيذ احمدي نژاد، براي مردم و انقلابيون اصيل و وطن دوستان و ايران دوستان و همه و همه دوستداران سرزمين ايران، روز سياهي خواهد بود؛ زيرا «رأي مردم» رسما" قرباني مي شود. زيرا احمدي نژاد و سايد كودتاچيان با سياستهاي مطلقا" غيرمعقول و ماجراجويانه خود، ايران را به مهلكه نيستي و نابودي خواهند برد. اگر غربيها از حقوق بشر ما ايرانيها بگذرند ( كه نگذشته اند و خبر تظاهرات مردم جهان در حمايت از ايرانيان مؤيد اين مدعاست)، اما از حقوق بشر شهروندان خود نمي گذرند و بابت ماجراجوئي هاي اتمي نظام، هر احتمالي منجمله احتمال بروز فاجعه و جنگ دور از ذهن نيست. هيچ ايراني واقعي و انسان باوجداني، از جنگ يا تحريم ايران استقبال نمي كند. به غير از همين كودتاچيان و دولت نامشروع، كه اصلا" در محيط جنگ امكان زيستن و ماندن دارند. با تنفيذ حكم احمدي نژاد، ايران به آستانه يك ويراني كامل خواهد رفت كه همه مردم را درگير اضمحلال و شكست و مرگ خواهد كرد. پس اين روز سياه براي مردم ما، روز قرباني شدن رأي آنها و تأييد تقب مفتضانه 23 خرداد و تنفيد اين كودتاي ننگين توسط رهبر ناعادل، روز عزاي ملي براي همه ايرانيان خواهد بود. زيرا همگي به سوي نيستي مي رويم.
2- روز تنفيذ احمدي نژاد توسط رهبر، همچنين براي مراجع تقليد و بسياري از اصولگرايان حامي او نيز روزي سياه خواهد بود. احمدي نژاد بارها نشان داده بعد از گرفتن حمايت از اين گروهها و اشخاص، آنها را قرباني كرده و بارها به نظراتشان بي احترامي كرده و مراجع را به اعتراض و واكنش وادار ساخته است. انتصاب معنادار رحيم مشائي به سمت معاون اول رئيس جمهور، صداي مراجع و وزيران و شخص رهبر را درآورد و اين تازه از نشانه هاي سحر اين روز سياه است. اي كاش احمدي جرأت اين را داشت كه به رهبر بگويد:«انتصاب وعاون اول رئيس جمهور جزو مسئوليتهاي رئيس جمهور است نه رهبر!» و بر انتصاب مشائي اصرار مي كرد. آقاي خامنه اي نمي تواند با انتصاب كسي كه مردم انتخاب كرده باشند، مخالفت كند. اما همين دخالت آشكار رهبري با تصمييمات احمدي نژاد نشان از همان تقلب و كودتاي كثيف دارد و آقاي خامنه اي خود را مجاز مي داند با برخي تصميمات كسي كه خود به عنوان رئيس جمهور منصوب كرده، مخالفت كند.اما احمدي نژاد هنوز بايد زير عباي آقاي خامنه اي بماند تا بعد از سركوبي ملت بدست رهبر و عوامل رهبر، بتواند روزي همه اين دخالتهاي آقاي خامنه اي را يكجا با او تسويه كند. البته او اندازه اين حرفها نيست و اين قسمت كار، جزو نقشه هاي قيام پسر عليه پدر خواهد بود.
3- آن روز كه احمدي نژاد حكم رياست جمهوري متقلبانه اش را از دستان رهبر بگيرد، همچنين روز سياهي براي شخص آقاي خامنه اي خواهد بود و لازم است خود ايشان هم با عباي سياه به آن مراسم بروند! زيرا احمدي نژاد بازيگر طرح بزرگتري است كه طراح آن، شخص ديگري است و به زودي دامان آقاي خامنه اي را هم مي گيرد. به زودي آقاي خامنه اي مانند بسياري ديگر از حاكمان جائر و خلفاي ظالم، بدست فرزندش و ساير عوامل خونخواري كه در دامان خود پرورش داده، يا از دور خارج مي شود و يا به طور اتفاقي از بين مي رود. روز جمعه در ميان سخنان حسن رحيم پور ازغدي از تئوريسين هاي كودتاچيان، اين قضيه به شفافيت تصريح شد و با نشاني هايي كه او داد، زمينه ذهني لازم را براي بروز چنين اتفاقي آماده مي كند! اين خصلت كودتاست كه رهبران خود را مي خورد. احمدي نژاد و سپاه عاملان كودتاي ديگري بر عليه شخص آقاي خامنه اي و با هدايت مجتبي خامنه اي خواهند بود. كسي كه در عنفوان جواني، بدجوري براي رهبر شدن و جانشيني بر صندلي پدرش، انتظار مي كشد و خون ريخته و خواهد ريخت. سابقه تاريخي اين پدركشي ها در ميان خلفاي صدر اسلام فراوان است و البته حق آقاي خامنه اي است كه چنان سرنوشتي داشته باشد. زيرا به هيچ نصيحت و اندرز و هشداري توجه نكرد و عامل كودتايي شد كه خود او را هم به زودي قرباني خواهد كرد.
بنابراين براي همه ما با هر ديدگاه و جايگاهي كه داريم، روز تنفيذ حكم احمدي نژاد روز سياه تاريخ ما خواهد بود. در اين روز، خوب است همگي از آقاي خامنه اي تا من و شما لباس سياه بپوشيم. علم سياه برپا كنيم. قرآن پخش كنيم. اگر مسلمان نيستيم، بازوبند مشكي بپوشيم و بر ايراني كه بدست آنها ويران خواهد شد، پيشاپيش بگرييم. بزرگان و مراجع خاموش، بايد بر شروع ديكتاتوري نظاميان و پايان عصر مرجعيت بگريند و آقاي خامنه اي هم بايد براي «شروع پايان خود» گريه كند. در آن روز دوست و دشمن مي توانند در سوگواري شريك باشند و عزادار چيزهايي باشند كه هر كدام از دست مي دهند. در آن روز سياه، فقط عده معدودي از كودتاچيان خوشحال خواهند بود كه احتمالا" براي شادي پيروزي خود، مانند روز 24 خرداد، باتوم و تفنگ و گاز اشك آور با خود به همراه خواهند داشت و عطش خونريزشان بيش از قبل خواهد بود. بنابراين روز تنفيذ حكم احمدي نژاد را روز عزاي ملي اعلام كنيم.
نقل از بابک داد!

قبل نوشت: ديروز يك خانواده 4 نفره آمده بودند درمانگاه.هرچهار نفر (پدر و مادر و دو بچه شان) سرماخوردگي شديد داشتند وسرفه و استفراغ! بچه ها زرد و رنگ پريده.مرد خانواده بيكار بود و طبيعتا" مثل 9 ميليون نفر ديگر، اينها هم بيمه هم نبودند! با صدايي آرام، به منشي درمانگاه التماس مي كرد كه براي هر چهار نفرشان، پول«يك ويزيت» حساب كند! و قسم و آيه و كلا" 8 هزار تومان توي جيبش داشت.ويزيت هر نفر 5 هزار تومان بود و منشي براي ويزيت چهار نفرشان، 20 هزار تومان درخواست مي كرد! و تازه پول آزمايش و دارو و خوراك هم به كنار!... اعصابم تاب نمي آورد.وضع و حال خودم از يادم مي رود.بر مي گردم. وقتي به خانه مي رسم، مدير مجتمع را مي بينم كه مقامي دولتي هم دارد.با ذوق و شوق خبر مي دهد « آقاي راد! ستاد آقاي دكتر ميخوان 50 ميليون تومان به مجتمع بدهند؛ به شرطي كه پوستر هيچ نامزد ديگه اي توي اينجا نصب نشه! فقط پوستر دكتر!» مرا به اسم «راد» مي شناسد. بي حالم. مي پرسم:« كدام دكتر؟» مي گويد:«آقاي راد! مگه ما چند تا دكتر توي اين كشور داريم؟ منظورم دكتر احمدي نژاده ديگه! راستي چرا رنگتون پريده؟» او نمي داند به زودي نژاد خيلي از ما منقرض مي شود از دست اين آقاي دكتراحمدي نژاد!
دولت «محمود احمدي نژاد» با روندی که برگزیده، جامعه ایرانیان را به شیوه خاصّی «طبقه بندی» کرده و عملا" در حال «اصلاح نژاد ايرانيان» است! مسئولان دولت نهم، بدلیل نوع نگرش و اعتقادات خاص مذهبي شان، عملا" دارند به سوی «اصلاح نژاد ملّی» گام بر می دارند و نتیجه قهری اقدامات چهار ساله دولت «احمدی نژاد» حركت به سوي «اصلاح ِنژاد ایرانیان» است!
این پالايش و اصلاح نژادي به نحوی است که ميليونها ايراني از زير چتر حمايتي دولت «اخراج» شده اند و فقط «اقلیّت» طرفدار احمدي نژاد، مانند يك «نژاد برتر» از «انواع مزایا و ثروتها» برخوردار شده اند! اصل 44 به سود همين «گروه برتر» در حال اجراست! كارخانه هاي دولتي با قيمت ناچيزي به همين گروه واگذار مي شود و به جاي «خصوصي سازي» عملا" «اختصاصي سازي»(!) شده اند! انواع يارانه ها و سهام عدالت و وامهاي كلان به جيب همين اقليت «برتر» سرازير مي گردد! اقليتي که به طور تلويحي آنان را «نژاد برتر» می دانند!
در آن سو، ميليونها نفر مردمي قرار گرفته اند كه در عمل شهروندان «درجه دو» محسوب مي شوند، از زیر «چتر حمایتی دولت» بیرون افتاده اند و از کمترین حمایتی از جانب دولت برخوردار نیستند و در این نبرد نابرابر «هلاک» خواهند شد تا جامعه انساني ما در «سكوت» و خودبخود «پالوده و اصلاح» شود! جامعه اي كه هنوز 9 ميليون نفر زير چتر بيمه هاي تامين اجتماعي نيستند و 15 ميليون نفر زير خط فقر خشن قرار دارند، حذف همين اندك يارانه هاي دولتي يعني يك قتل عام و نسل كشي خاموش! بر این آمارها اضافه کنید تعداد 30 هزارنفری را که هر سال در تصادفات رانندگي مي ميرند و دهها هزار نفری را که ناقص و معلول می شوند! و بيفزاييد 35 هزاري را كه به گفته معاون وزير بهداشت از «آلودگي غذايي» در سال مي ميرند و اضافه كنيد هزاران هزار نفري را که در ریزش ساختمانها و سیل و زلزله و بیماریهاي مزمن از دست می دهیم! و بشمارید بسیاری را که بدلیل فقر و سوءتغذیه می میرند و یا معلول بدنیا می آیند! و آن 5 میلیون بیمار دیابتی را! و آن 3 میلیون معتاد را! و هزاران مبتلاي به ايدز و تالاسمي و بيماري هاي مهلك ديگر، که همگی دیر یا زود می میرند و از شمار جمعیت کاسته می شوند و «نژاد ایرانی» باز هم «پالایش» می شود!
رفتارهای تبعیض آمیز در كارنامه دولت نهم چنان پر تعداد است که توضیح اضافه ای نمی طلبد. دولت نهم، جامعه ایرانی را به نوعی درجه بندی «نژادی» تقسیم نموده و عملا" خدمات و نعمات را به سوي «اقلیّت برتر» جامعه سوق داده است. دشوار نيست فهم این نکته که آقاي احمدي نژاد درباره سایر ایرانیان چگونه می اندیشد؟ زيرا دولت وي، عملا" بقيه مردمان را در مواجهه با دیو فقر و نابرابری و گراني، بی پناه و تنها رها كرده و ميليونها نفر از اين «رعیّت» بي پناه را به ورطه نیستی و هلاکت كشانده است!
آقاي احمدي نژاد غالبا" خود و معدود همفكرانش را «ملت ایران» لقب مي دهد و ميليونها نفري را كه موافق او نيستند، حداکثر «شهروندان» این کشور می شناسد كه هرگز زير سقف «مهرورزي» دولت او جايي ندارند! در لابلاي نظریات و سخنان رئيس جمهوري و مسئولان دولت مهرورز او؛ درجه بندی شهروندان ايراني را واضح تر می توان يافت. دولت نهم نه تنها ناراضیان و منتقدان خود را «خودي»، بلكه اساسا" «ایرانی» نمی دانند. آنها حتی شخصيت هايي مثل كروبي و موسوي و خاتمی و ميليونها مردمی که «دولت نهم» را نخواهند؛ به انواع «دشمني» ها متهم می کنند! و اگر بتوانند با صراحت خواهند گفت چرا دولت بايد به اين اشخاص «غيرخودي» و اين ميليونها شهروند درجه دو، خدمات ارائه كند؟
لوایحي مانند «ارتقای امنیت روانی جامعه» و «حذف يارانه ها» فقط بخشی از طراحي اين دولت برای «پالایش هدفمند » و «منزه سازی» جامعه ايراني است! حتی اگر بسیاری از دولتیان و مجلسیان، آگاهانه به این «پالایش جمعیتی» نیاندیشیده باشند،حداقل «نتیجه» کارشان چنین خواهد بود و تا همين جا هم به «ریزش» بخش زیادی از جمعّیت ایرانیان از «گردونه زندگی» منجر شده است. قطعا" بسياري از اصولگرايان قصد سوئی بر عليه ملت ندارند، اما بايد بدانند پروژه هايي نظير «حذف يارانه ها» از نگاه واقع بینانه، مرحله اي از يك تسويه قومي و «اصلاح نژادی» در جامعه است، كه بدون ترديد، بعد از «تمديد» دولت احمدي نژاد عملي خواهد شد.
«اشاره هاي تلويحي» آقاي احمدي نژاد كه بارها خود را «ملت ايران» معرفي كرده، ظاهرا" كافي نبوده و او بارها ناگزير شده با صراحت بيشتري «ملت ايران» را معرفي كند! رئيس جمهور اتفاقات اجلاس اخير ژنو و پرتاب اشياء به سوي خود را چنين شرح مي دهد:« اینها چقدر بدبخت هستند که فکر کرده اند با پرتاب اشیاء، ملت ایران صحنه را خالی می كند.» در این دولتسراي آرماني(!)، چیزی که حقیقتا" در شمار نمی آید،«جان» آدمیان است که بر اساس «آموزه های دینی»،جان یک نفرش، برابر با جان یک ملت است! اما بر اساس قرائت خاص(!)محمود احمدي نژاد از اين آموزه ديني، اكنون «شخص» او به تنهايي مترادف يك ملت «ملت ايران» به شمار مي رود! و هر كه با او نباشد، دشمن اوست و بنابر اين فلسفه، از كمترين حقوقي برخوردار نيست!
در «ضمير پنهان» آقاي احمدي نژاد كه گاهي از پرده بيرون مي افتد و واقعيتهاي آن «فاش» مي شود، كارها بايد چنان ادامه يابند كه «نژاد» همه ایرانیان، به «نژاد ناب احمدی» تبدیل شود و جامعه ایرانی از چند ميليون نفرشهروند غيرخودي ناقابل(!)، «پاک» و«پالایش» شود! تا فقط «ملت ايران» (احمدي نژاد) و همسويان و همفكرانش باقي بمانند!
اينها بخشي از آرزوهايي است که گاهي از «ضمير» آقای احمدی نژاد بيرون مي افتند و نمايان مي شوند! چنان كه دو سال قبل با ذوق زدگی در سخنراني در جمع فرماندهان نظامي به يكي از آرزوهاي ضمير ناخودآگاهش اعتراف کرد:«امروز دیگه همه دنیا «احمدی نژادی» شده اند!» و دو ماه قبل، حجت الاسلام سقاي بي ريا مشاور او در امور روحانيت اين مژده را داد كه:«الان در دنيا، ديگر نزديك است احمدي نژاد را بپرستند!»
نقل از بابک داد
به راستی چه میماند از آدمی
جز چراغی روشن به راه آیندگان؟
پس بدانید که راستی بر دروغ
چیره خواهد شد
نیکی بر بدی چیره خواهد شد
پاکی بر پلیدی چیره خواهد شد
بخشایش بر انتقام چیره خواهد شد
آشتی بر جنگ چیره خواهد شد
خرد بر جنون چیره خواهد شد
درستی بر بیراهه چیره خواهد شد
و راستی بر دروغ
و راستی بر دروغ
و راستی بر دروغ چیره خواهد شد
هشدار !!!!!!!!!!!
که آیندگان بر ما قضاوت خواهند کرد
و شما نیز چون من
روزی تن اندر این خاک خسته خواهید کشید.
((کورش هخامنش.منشور پاسارگاد))
